X
تبلیغات
داستان عشق - " داستانـ عشقـ 10 "


داستان عشق

این است داستان دلبستگی

من:اممم....خوب....راستش من مامان و بابام اینجا نیستن که


اردلان با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:ینی....ینی چی؟؟؟


من:خوب مامان و بابام خاج از کشورن!حالا من چیکار کنم؟


اردلان:نگران نباش من خودم جورش میکنم!


من:ببینم چیکار میکنی


گوشیو رو برداشت و زنگ زد به مامانش


بعد نیم ساعت مامانش رسید اونجا


از دم در تا منو دید یهو گفت:وای خاک تو سرم چرا شما 2 تا رو گرفتن؟


اردلان مگه خدمتشون عرض نکردی که رومینا جان نامزدته!


چهار چشمی داشتم به مامانش نگاه میکردم!


اردلان به زور جلو خنده شو گرفته بود!


الی و آرمین  هم که بدتر از اردلان میخندیدن بلند بلند


رفتم سمت الی و گفتم:زهر مار!


این مامان اردلان چرا اینطوری میکنه؟


چه فیلمیه هاااا!


مامان اردلان رفت پیش پلیسه و بعد 30 مین اومد


اردلان:چی شد مامان؟


مامانش:ایندفعه به خیر گذشت!


من:خوب خدا رو شکر


الی دیگه ماهم بریم تا بیشتر از این دردسر درست نشده!


بعدشم برگشتم سمت مامان اردلان


من:مرسی که کمک کردین بهمون واقعا ممنونم!


مامان اردلان:خواهش میکنم دخترم!


من:آقا اردلان مرسی!


الی:خوب من با آرمین میام


مامان الی:تو غلط کردی با آرمین میای!


بیا بریم دیر وقته بریم خونه!


من:خاله بذار شب بیاد خونه من پیش من باشه منم تنها نباشم


مامان الی:خوب!


باشه بیاد!فقط حواست بهش باشه دست از پا خطا کرد بهم خبر بدیااا


من:باشه خاله جونممممم!شما برو خیالت راحت!


مامان الی رفت!


آرمین:من میرسونمتون!


من:نه مرسی!خونه نزدیکه میریم!


اردلان:تعارف نکنین دیگه بیاین با ما بریم!


من:آخه....


الی:باشه!قبول!


دست منو گرفت و رفتیم سمت ماشین


تو ماشین نسشته بودیم


من:اوووووف!عجب روزی بوداااا!


تاحالا گشت ارشاد منو نگرفته بود که امروز گرفت!


آرمین:حالا تا دلت بخواد منو ادلان و تو گشت ارشاد گرفتن!


مامان اردلان:بله خوب آرمین خان منم اگه هرروز با یه دختر بودم همین میشد!


آرمین:خانوم هوشمند با منین؟


اردلان:بیخیال بابا چه فکری کردی مامان درمورد ما؟


من:خوب مرسی دیگه من تو همین خیابونیم مرسی پیاه میشیم ما!


الی با خنده گفت: ببخشید آقا کرایتون چقدر میشه؟


من زدم تو پاش


و آروم دم گوشش گفتم : بیخیال حالا پیش مامان این توهم!

الی:آهان باشه!


آقای زارعی مرسی زحمت کشیدین مارو رسوندین!


آرمین :خواهش میکنم خانوم جهانفر(این تیکه آخرو با خنده گفت)


با همه خدافطی کردیم


وسط کوچه داشتیم بودیم که یهو اردلان بلند گفت:...

نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1391ساعت 1:30 توسط رومینا و الینا| |


Design By : Night Skin